صدراصدرا، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره

صدرا نفس مامان و بابا

پسرک شیطون

الان که مشغول وب گردی بودم کلی بهت خندیدم آخه از بس شیطون و ناقلا شدی رفته بودی سراغ کش بدنسازیی بابایی که رو جالباسی آویزونش کرده بودم و حسابی داشتی میکشیدی و غر غر میکردی که بیا بده دستم بازی کنم منم لپ تاپ کذاشتم رو زمین و اومدم سمت شما غافل از اینکه نقشه از پیش طراحی شده بود و میخواستی بیای سراغ لپ تاپ با چنان سرعتی اومدی که به گرد پاهات نرسیدم(سوار روروئک بودی) ...
22 خرداد 1392

اولین باری که به تنهایی و مدت طولانی نشستی

این عکسا مال هفته پیش بود که رفته بودیم خونه مامان اختر و شما برای اولین بار به تنهایی و مدت طولانی نشستی در نهایت از بس که شما تنبل خان تشریف دارین نشستن تبدیل شد به لم دادن ...
22 خرداد 1392

اولین زیارت آقا امام رضا

هفته پیش روز شنبه ساعت 4 بعد ظهر راه افتادیم سمت مشهد هم به قصد زیارت و هم به قصد دیدن خاله زینب(دوست دوران دانشگاه من) که از شیراز اومده بودن مشهد.قربون امام رضا برم که اونقدر کم سعادتیم که دم در خونمون و ما خیلی کم به زیارتشون میریم.بعد از به دنیا اومدنت این اولین باری بود که میرفتی حرم البته وقتی خیلی کوچولو بودی و داخل شکم مامان لونه کرده بودی اومدی زیارت آقا اونموقع 8 هفته بودی اومدیم مشهد برا سوم مهسا جون(دختر خاله من)،خدا رحمتش کنه چه پاک و با دست پر از دنیا رفت روحش قرین رحمت باشه. ...
13 خرداد 1392

عکس ها جا افتاده

بچه جون مگه کتاب میخورن!!!!!!!!! عزیزم کتاب میخونن . دستم به بابات برسه که این کتابا روداده دستت شما هم از خجالتش در اومدی روروئک سواری در حیاط مامان اختر صدرا و مخلوط کن جیگمل مامان اینجوری نگاهم نکن، نترس ازت نمیگیرمش موش موش یادش بخیر هر کار کردیم از کریرت خوشت نیومد بعد از مدت ها آوردمش و شما حسابی استقبال کردی و خوشت اومد یه خواب راحت بعد از یه خواب راحت شروع کردی به فضولی و در آخر هم خسته شدی مامانی نگفتی تو گلوت گیر میکنه خاله تکی داشت برا تولد کوروش کیک درست میکرد ، گردو های خرد شده رو گذاشتیم سر سفره که یه خورده اش برا صبحانه بخوریم،همه گی سر گرم کیک شدیم که یه دفه دید...
9 خرداد 1392

مسواک

سلام جیگر،یه چند روزی هست که شروع کردی به مسواک زدن آخه وقتی مسواک میکنم ، بالا و پایین میپری و دستت به سمت مسواک دراز می کنی تا بگیریش برا همین منم مسواکت دادم دستت ،البته بگم خودت اینکار می کنی چون اجازه نمیدی مامان دندونات مسواک کنه منم مسواک انگشتی رو گذاشتم داخل دندون گیرت و وقتی خودم مسواک میزنم مسواک شما رو  هم میدم دستت تا اون دوتا دندون کوچولوت رو تمیز کنی اول با نهایت احساس مسواک می کنی داخل دهنت بعد درش میاری و نگاهش می کنی دوباره میزاریش داخل دهنت و دوباره درش میاری و نگاهش می کنی و این قصه ادامه داره تا اینکه خسته میشی و مسواکت میندازی از  قسمت آخر عکسی موجود نیست   ...
9 خرداد 1392