صدراصدرا، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره

صدرا نفس مامان و بابا

چه معصومانه میخوابی گلم

                             لالا نخواب تنها میمونم     کمک کن قدر چشمات بدونم این کوچولو صدرای مامان وقتی که بعد از شیر خوردن آروم و معصومانه خوابش میبره. اونقدر برام لذت بخش وقتی در آغوشم میگیرمت و بهت شیر میدم اونقدر لحظات برام زیبا میشه وقتی محکم بغلم میکنی و پاهای کوچولوت میندازی روی پای مامانی و خوابت میبره نمیدونی چقدر این لحظات برام زیباست.وقتی نمیتونم به خاطر مشغله کاری به موقع شیرت بدم تا خوابت ببره، بعد از گرفتن س ی ن ه یه آه میکشه و دوباره شروع میکنی به خوردن ...
14 فروردين 1392

شب، تنهایی، سکوت و فرشته کوچک من

امشب تونستم وبلاگت به روز کنم چون فرشته کوچولو من ساعت 9 شب خوابید و این فرصت به مامانش داد که بتونه برگی از دفتر خاطرات فرشته کوچکش رو پر کنه.چقدر از این که این وبلاگ برات درست کردم خوشحالم چون وقتی خاطرات چند ماه پیشت خوندم کلی ذوق کردم با اینکه هنوز مدت طولانی نگذشته ولی خوندن مطالب وبلاگت برام جالب بود امیدوارم بتونم برا همیشه وبلاگت زنده نگه دارم و از خوندن مطالب گذشته اشک شوق تو چشمام برق بزنه.صدرای مامان الان آروم کنارم خوابیدی پسرم این بدون که مامان و بابا خیلی خیلی دوست دارن. ...
20 اسفند 1391

اولین غلت زندگی بدون کمک

امروز بعد از تمیز کردن خونه میخواستیم بریم خونه مامان فریده که شب بابایی از مشهد بیاد و بریم بجنورد، تازه از خواب بیدار شده بودی ،ساکت گذاشتم رو تخت و اومدم سمت دراور که لباسات جمع کنم یه دفه متوجه شدم که داری تلاش میکنی خودت به ساکت برسونی و بدون کمک غلت زدی اما دستت زیر بدنت مونده بود و نمیتونستی آزادش کنی خیلی ذوق کردم و سریع دوربین برداشتم و ازت فیلم گرفتم اینم یه عکس بعد از غلت زدن که در حال تلاش برای برگشتن به پشت هستی.بووووووووسسسسسسس ...
16 اسفند 1391