اندر احوالات مسافرت به شمال
امروز یه هفته شده که از شمال برگشتیم و من تازه میخوام از خاطراتش برا شما بگم آخه مامان جان تا میشینم پای لب تاب میای سراغم و از سر و کولم آویزون میشی منم مجبور میشم شما رو بنشونم رو پاهم،آخه تا اینجا هم راضی نمیشی و اول از همه پدر موس در میاری بعد میای سراغ دکمه های کیبورد و محکم انگشتات میزاری روی این دکمه های بیچاره نمیزاری من دست بزنم تا میام تایپ کنم دست من می کشی عقب منم مجبور میشم کامپیوتر خاموش کنم
تا 10 دقیقه بعد از خاموش شدن هم جرات ندارم از جام بلند بشم چون آقا صدرا هنوز میخوان بازی بکنن
ای جونم تو عشق مامانی این روزا شدی سرگرمی من و بابا میشینیم شیطنتات نگاه میکنیم و میخندیم.چقدر حرف زدم از بحث اصلیمون دور افتادیم میخواستم از خاطرات شمال بگم،خوب بود خوش گذشت و شما هم حسابی پسر خوبی بودی و از اینکه همش میری دردر سر از پا نمیشناختی،وقتی میرفتیم لب ساحل تا 2 الی 3 ساعت میخوابیدی حالا دلیلش چی بود نمیدونم ولی حسابی آب و هوای شمال بهت ساخته بود و خدا رو شکر مریض نشدی.این عکس رانندگیت جدیدا عاشق فرمون ماشین شدی بقیه عکسا تو دوربین خاله تکی رفتم بجنورد ازش میگیرم و میزارم تو وبت.دوشت دارم عقش مامان






اندر احوالات مسافرت به شمال
